رویـای آبـی و بـالاتـرین ….. تـولد وبـلاگم

مارس 20, 2008 با رویای آبی

سال نو را به همه ی بالاترین های عزیز شادباش میگم ، امیدوارم سال خوبی رو در پیش داشته باشید

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست
فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید

بدلیل علاقه ای که به سایت بالاترین دارم با پستی در مورد بالاترین وبلاگم را شروع میکنم
جامعه بالاترین و تاثیرگزاریش باعث شد که من هم وبلاگ بسازم و یک خانه مجازی داشته باشم ، نمیدونم چی باید بنویسم و چیکار کنم!
فقط ساختم تا شروعی داشته باشم!

تولد وبلاگم خیلی زودتر از آغاز نوشتنم در بالاترین جشن گرفته شده و باعث قافلگیری خودم شد…!
این سایت در ابتدا برای من خیلی ساده بود اما الان با تمام نکات مثبت و منفیش به خاطر علاقه و احساسی که به این جامعه ی مجازی دارم شبیه یک زندگی شده…بالاترین برای من یک فرآیند یادگیر چند طرفه است و همانطور که سایه به خوبی میگه ; بحث ، دعوا ، قهر ، آشتی ، خداحافظی ، دوستی ، جامعه و مهمتر از همه ، رای ، دموکراسی ، اعتراض و خیلی از چیزهایی که در جامعه ی حقیقی دوست داریم ببینیم اینجا هست .

بارها بخاطر بالاترین گریه کردم و اشکهام سرازیر شده ، همانطور که بارها باهاش خندیدم و شاد شدم .امیدوارم در آینده هم بتوانیم در کنار هم و در سایه یک همکاری جمعی در این جامعه مجازی موثر باشیم.
صحبت بسیار هست و خاطرات بسیاری در این سایت و جمع دارم که شاید در آینده در پستی جداگانه به بعضی موارد جالبش اشاره کردم….
با تشکر از همه دوستانی که در این سایت از ابتدا و تا الان به من یاری رساندند : بخصوص عرفان ، آریو برزن ، امیر ، فرزاد ، تینا ، یوزپلنگ ، احسان ، رضا و لونا

و بقیه دوستان خوبم دربالاترین ساحل ، کرگدن ، آریامن ، ابهام ، یکی یدونه، پوریا ، آلبرت، پونه ، امیرحسین، تارا، شاتوت ، علی ، فتحی ، آرش ، رضا ،جوجو ، فرهاد ، حامد ، کاسپر، میسکا ، بهزاد ، ناظر ، فروغ ، پرنیان ، راتزل ، هیلی بیلی، نگار، ساسان ، صادق و …. ببخشید اگر اسم کسی از دوستان رو فراموش کردم بنویسم

………

پی نوشت : اینقدر تبلیغ ورد پرس در بالاترین کردید که من هم اینجا ساختم و هر چی قالب بود رو دستکاری کردم و اصلا نفهمیدم چی شد و چی به چیه؟! قالب سایت شاتوت رو می خواستم که پیدا نکردم…!هنوز اشنایی خوبی با امکانات وردپرس و وبلاگ نویسی ندارم…

چرا هیچکس با آسمان جمله ای نمی سازد ؟

فوریه 28, 2008 با رویای آبی

کسانی می روند
کسانی باز می گردند
پل عبور مهیا است
لیک ,
پاها وقتی بی حوصله اند
فعل رفتن
با هیچ زمانی صرف نمی شود
من تنهابه افق می نگرم
به قفس
که امنیت غریبی است
وقتی
پرنده آسمان را از خاطر برده است
چرا؟؟؟؟؟
چرا هیچکس
با آسمان جمله ای نمی سازد !!؟

….

به خاطر آدمهائی که برای پیدا کردن ماه
روزها
آسمان را نمی گر دند
شبها
برای جای خالی خورشید نمی گریند
به خاطر آدمهائی که
پا به پای جوی کوچکی که ابرش را گم کرده
تا انتهای کوچه نمی دوند
پشت پاهای کرور ها دل گمشده
حتی , یک پیاله آب نمی ریزند

من
پلکهایم را می کشم
با مداد رنگی خیالم

باغچه ی خانه ام را غرق گلهای وحشی

باقیمانده ی دفتر چه ام را
غرق کلام مقدس می کنم .
به خاطر تو
که آسمان را رها کردی
یادت رفت
هد هد سی مرغ عاشق بودی!